کاش پاییز
بود الان ، یه بعد از ظهر خاکستری رو می رفتم قدم می زدم یا دراز می
کشیدم و یه آهنگ دپرس گوش می دادم
کاش می شد رفت اسکی ، نمی دونم چرا اسکی رفتن مثل فرارکردن می مونه
کاش تو حیاط خونمون یه استخر بزرگ داشتیم با آب سرد و زلال از اونایی
که وقتی می پری توش نفس آدم یه چند لحظه ای بند میاد و تن آدم دون دون
می شه
کاش می شد امروز دم غروب رفت یه جایی شراب خورد و با یه ناشناس تانگو
رقصید
همین