|

من از اولش هم چیزی برای گفتن نداشتم
، دلیلی هم نداره اینجا فقط خودم بنویسم از این پس سعی می کنم هر چیز جالبی
که پیدا می کنم بذارم اینجا ، عکس ونوشته ، اینطوری بهتره
There are things
in your heart you can never tell to another person. They are you, your
private joys and sorrows , and you can never tell them. you cheapen yourself,
when you tell them
Greta Garbo |
"comments"
_________________________________________________________________________
|

کتاب : INSIDE OUT A PERSONAL HOSTORY OF PINK FLOYD
دارم کتاب نیک میسون رو
می خونم ، موقعی که می خریدمش فکر نمی کردم متن اش اینقدر جذاب باشه و بیشتر
بخاطر عکس هاش و اینکه صرفاً این کتاب رو داشته باشم خریدمش.
نیک میسون قبلاً چند تا کتاب و مقاله در مورد ماشین های قدیمی و مسابقاتشون
نوشته و بهمین خاطر یه نویسنده بی تجربه محسوب نمی شه ،یه حرفه ای هم این
کتاب رو ویرایش کرده ، اینا باعث می شه که متن این کتاب صرفاً بازگویی خاطرات
یه ستاره راک نباشه و یه روایت شیرین از زندگی اعضای گروه و نحوه شکل گیری
آلبوم های همیشه گوش دادنی شون باشه. من هر قسمتش رو که می خونم شدیداً هوس
می کنم همون لحظه پینک فلوید گوش بدم !
24 دي ماه -
87 |
"comments"
_________________________________________________________________________
|

Yacht
در هر نوبت هر بازیکن سه
بار تاسها (5 عدد) رو می ریزه و می تونه در هر بار ریختن یک تا چند تاس رو
نگه داره ، بعد از سه بار ریختن باید یکی از خونه های جدول رو پر کنه ، استراتژی
نگه داشتن تاسها و چه جور پر کردن جدول میشه بازی یاخت
چهارده دی –
ساعت سه بعد از ظهر
|
"comments"
_________________________________________________________________________
|

وقتی یه بدبختی ای دارم ،
مثلا استرس ناشی از دوماه دیرکرد یه پایان نامه ، فکر می کنم وقتی که این
قضیه بگذره چقدر زندگی دلپذیر می شه و مثلا چه احساس خوبی داره آخر هفته
بعدش وقتی صبح تو بستر چشمامو واز می کنم ، بدون دغدغه به پایان رسوندن یه
کار اجباری تو یه روز تعطیل
ولی وقتی پایان نامه ام رو دادم (که سعی می کنم آخرین کار آدم بزرگ گونه
من باشه) رفتم کافه دانشگاه و یه نخ سیگار کشیدم و سبکی دست داده ، کم و
بیش به اندازه کشیدن همون یه نخ سیگار طول کشید و احساس زندگی همون روالی
رو داره که داشت.
ولی بهرحال وقتم آزادتر شده
و می تونم کارهای حسابی انجام بدم مثلا برم کلاس آشپزی ، دوباره عکاسی کنم
و از این جور کارها.
حس دوست داشتن سرما رو دارم از دست می دم ، شاید بخاطر
زمستون های خشک و کثیفی باشه که این چند سال داشتیم ، الان هوس آخرای اسفند
و بعد از ظهر های آور اکسپوژر اردیبهشت رو کردم ...
(جمله ای پیدا نکردم که متنم رو باهاش تموم کنم و احساس خوبی ایجاد کنه و
...)
هفته اول زمستان
|
"comments"
_________________________________________________________________________
|

الان دو سه ماهه سر پروژه
دانشگاه حسابی مشغولم و مجبورم با آدمایی که نماد انگلند سر و کله بزنم ،
و حسابی دارم تخلیه انرژی می شم
همیشه سعی کردم در برم ، ولی بعضی وقتا چیزایی مثل یه پایان نامه آشغالی
مجبورم می کنن از پیله ای که دور خودم تنیدم در بیام
هر وقت مدت زیادی تو این وضعیت خارج از پیله بودن سر کردم ، انرژی ام شدیدا
تحلیل رفته ، الانم اینجوریم و بطور مثال تو هوایی که قبلا بهیچ وجه احساس
سرما نمی کردم مثل چی سرما خوردم
شاید برای این بود که تو این پاییز کسل کننده چند وقتیه ننوشتم ، شاید
در مورد سرما :
یه متن ادبی رو به زبان اصلی خوندن لذتی داره که ترجمه نمی تونه به آدم منتقل
کنه ، خیلی وقت پیش وایت فنگ جک لندن رو می خوندم ، فضایی رو توصیف کرده
بود که چند تا مسافر سرگردون تو سرمای خیلی زیاد تحت تعقیب یه دسته گرگ بودن
، وقتی این قسمت ها رو می خوندم واقعاً احساس سرما می کردم
وقتی خوابم نمی بره شروع می کنم به رویا پردازی و گاهی تو اون رویای خودآگاه
خوابم می بره یکی از این رویاهایی که دوست دارم اینه که تو رویا از خواب
بیدار می شم و می بینم تختم وسط یه دشت بی انتهاست و یه لایه برف نازک همه
جا رو سفید کرده حتی روی پتو ای که زیرش خوابیدم ، و در شرایطی که می دونم
دنیا از این به بعد فقط همینه دوباره می خزم زیر پتو و می خوابم
|
"comments"
_________________________________________________________________________
|

Gross
Umstadt
سفر ،
البته باز هم سفر کاری
می رم فرانکفورت ، تنهایی ،
یه هفته شدیدا درگیرم ، بعدش اگه حسش باشه مرخصی می گیرم ، شاید برم پاریس
شایدم هم دو سه روز تو خود آلمان بگردم
هتلم تو یه شهریه نزدیک فرانکفورت ، گروش اومشتات ! بخاطر فستیوال های شرابش
معروفه که از بدشانسی با رسیدن من شروع می شه، نامسلمون ها !
دیگه اینکه پایان نامه رو
هم sفعلا بی خیال شدم !فکر کنم یکی دو نمره کسری بخورم ، من کی بخاطر نمره
درس خوندم که بار دومم باشه ؟ (این رو می گم که دلم خوش باشه)
این پست رو نوشتم که اگه بعنوان جاسوس هسته ای گرفتنم
، به یادم باشید !
آخرهای
شهریور ، وسطای سپتامبر
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
گفتگوی درونی
وقتی خیلی زیاد بشه ، یه نویز یکنواخت ، دیگه شنیده نمی شه مثل صدای پنکه
قدیمی تو اتاقم
این پنکه هرو دوست دارم چون بقیه نویزها رو می پوشونه ولی صدای خودش رو نمیشنوم
مخصوصا وقتی کتاب می خونم شاید برای همین تا وسطای پاییز شبا روشنش می کنم
، وقتی تو آبان هوا خنک میشه بادش مثل سوز سرما می مونه از گوشه ملافه یا
پتو و مجبورم میکنه با غلت زدن یه کاری کنم که حس اش نکنم و این تقلا برای
گرم شدن مجدد رو خیلی دوست دارم
همیشه یه رویا داشتم که اون تو ، روی یه تخت خواب آهنی قدیمی وسط یه دشت
بی انتها که از برف پوشیده شده از خواب بیدار می شم و خاکستری آسمون روشنتر
از اونیه که برف بیاد و همین خیالم رو راحت می کنه که دوباره بخوابم اون
غلت زدن برای پیدا کردن راه نفوذ سرما تو بستر منو یاد رویای دشت انداخت
دوست دارم یه مدت برم یه جایی مثل تیمارستان ، اونجا خوبیش اینه که ازت انتظار
دارن که فکر نکنی یا مثلا یه مدت الکلی بشم یا دوباره دوازده سالم می شد
تو دهه چهارم زندگی دیگه رمق ندارم بچه بمونم
|
"comments"
_________________________________________________________________________
|

ماشین رو کشیدم تو خاکی ، نمی شد
پیاده نشد
از بلندی کم ارتفاع کنار جاده رفتم بالا
یه شیب نسبتا تند حدود صدمتری می رفت پایین ، کیفم رو انداختم رو دوشم و
تو اون شیب دوییدم به سمت تک درختی که تو دشت بود
نزدیک غروب بود ، از ته دشت ابرها داشتند بسمت ما میومدن
دوردستها رعد و برق می زد و یه بارون خیلی ریز صورتم رو مرطوب می کرد
تا چند تا عکس گرفتم ابرها نزدیک شدن و یه مه غلیظ و خنک ما رو احاطه کرد
، نمی شد بیشتر از سه چهار متری رو دید
دستام رو باز کردم و نفس های عمیق می کشیدم ، دیگه چیزی برام مهم نبود ،
ذهنم خالی خالی شده بود ، یه آرامش غلیظ ، یه احساس تنهایی دوست داشتنی ،
احساس بیکرانگی
دوست داشتم تا ابد اون لحظه تکرار می شد
یکشنبه اواسط
خرداد 87
|
"comments"
_________________________________________________________________________
4.75
|