| 
dawn
چشمام سنگین می شن کتاب رو کنار می ذارم
یک قسمت از یه سریال همینجوری رو تا نصفه بیشتر نمی تونم ببینم
می خوام کافکا در کرانه رو دوباره ادامه بدم ولی ضرباهنگ متنش تپش
قلبم رو بیشتر می کنه
چراغو خاموش می کنم اولش همه جا تاریکه جز سمت پنجره که نور محوی
طرح های رو پرده رو میندازه کف اتاق
گوشه و کنار بالش دنبال یه تیکه خنکی می گردم چشمم که با تاریکی
عادت می کنه سعی می کنم اشیا درهم و برهم اتاقم رو تشخیص بدم
برداشتی از زمان ندارم یخ های تو لیوان بغل تختم گاهی صدا می دن
مثل شکسته شدن یه چیز قدیمی هنوز تموم یخها آب نشدن
بچه تر که بودم گاهی رویا پردازی می کردم که اگه چشمم رو باز کنم
می بینم که تختم مثل یه قایق وسط یه دریای ساکنه و این باعث می شد
سردم بشه و بپیچم تو خودم و خوابم ببره
نمی دونم که تا الان تونستم بخوابم یا نه فقط هر وقت بهش فکر می
کنم می فهمم که بیدارم رویاهای قدیمی دیگه جواب نمی دن
یه جرعه آب می خورم دیگه گرم شده و مزه تلخ یخ آب شده رو می ده لیوان
رو تا ته سر می کشم
صدای کشیده شدن جاروی
مامور شهرداری همراه ناله یه کلاغ دوردست خبر از پایان می ده
آسمون یه رنگ سرمه ای پیدا می کنه دوست داشتم برم تو یه جاده که
به سمت شرق می ره
هوا دیگه روشن شده یه جور احساس سبکی می کنم یه جورعدم هوشیاری
یه تیکه آفتاب زرد تو اتاق خستگی ناشی از بی خوابی گیجی خوشایند
هیچ گفتگوی درونی ای نمی تونه برم گردونه
مثل همیشه لحظه ای که خوابم می بره رو
....
صبح شنبه ای از اواسط تیر 89
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
یه مدت زیادی
بود که حس نوستالژیکی نداشتم که خود این نوستالژی من شد
الان یادم افتاد اون موقع ها زمستونا زیاد ابری بود و چقدر وقتی ابر
می شد هوا تیره می شد و چه بارونایی میومد
بعد که یه کتری روی گاز می ذاشتیم البته اصلش روی چراغ والره پشت پنجره
ها بخار می کرد و من دوست داشتم با انگشت یه چیزی بنویسم یا یه شکلی
بکشم که خیلی وقتا قلب بود یا یه چهره خندون که بعدش قطره ها راه می
افتادن و میشد یه چهره خندان که داره اشک می ریزه
خیلی وقته یا پشت پنجره ها بخار نمی کنه یا من نمی بینم
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
دیوان رو که باز
می کنم می فرماید
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
آستان جانان رو می ذارم و این یکی دو ساعته آخر سال رو با با یه
حس شاد محزونی طی می کنم
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
وقتی سالینجر
مرد ، گفتم یه چیزی بنویسم در مورد انزوا که یه چیزی نوشته باشم که
یادم رفت یا حوصله نکردم ولی الان یادم نمی یاد کدومش بود یا اینکه
حوصله ندارم تشخیص بدم
الانم که یادم افتاد یه چیزی بنویسم بخاطر این بود که یکی گفت پشمک
و من یاد اون چوبا افتادم که می کنن تو یه قابلمه ای و با یه تکنولوژی
که هیچ وقت درکش نکردم پشمک خلق می شه دور اون چوبه و این چقدر شبیه
کهنه پیچیدن دور یه تکه چوبه برای گرفتن تار عنکبوت های خاک گرفته
گوشه سقف و اینکه چیزی بنویسم قبل از اینکه این بلاگ زیادی خاک بگیره
اینکه سالینجر از جامعه بمدت چهل پنجاه سال فرار کرده بنظر من بیشتر
از اینکه مثل قهرمان کتابش نشونه انزوا طلبی باشه نشونه روراست بودنشه،
حداقل با خودش
جایی خوندم که این مدت بیشتر از ده تا کتاب رو تموم کرده ، امیدوارم
چاپ بشن
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
شهریوره و دلمون خوش که شبا وقتی با پنکه
و کولر همزمان می خوابیم دم دمای صبح یه خنکی ای یواشکی از گوشه ملافه
می ماله بهمون و دلمون می خواد ملافه رو بیشتر بپیچیم دورمون تا گرممون
کنه
الان هم یه باد خنکی داره لوردراپه های اتاق کوفتی محل کارم رو تکون
می ده و باعث می شه نور خورشید که این روزا هم زاویه اش کمتر می شه
هم نورش به زردی بیشتر می زنه بیفته رو مانیتور
این دلخوشی ها ست که داریم باهاش سر می کنیم تو این مملکت که هنوز
مغول ها ازش بیرون نرفتن
نمی دونم چه کار باید کرد با تکراری بودن همه چیز و امثال همین نوشته
ها ، فعلا یه چیزی نوشتم با یه عکس بچسبونم اینجا تا یه چیزی به ذهن
کندم برسه و بنویسم
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
کاش پاییز
بود الان ، یه بعد از ظهر خاکستری رو می رفتم قدم می زدم یا دراز می
کشیدم و یه آهنگ دپرس گوش می دادم
کاش می شد رفت اسکی ، نمی دونم چرا اسکی رفتن مثل فرارکردن می مونه
کاش تو حیاط خونمون یه استخر بزرگ داشتیم با آب سرد و زلال از اونایی
که وقتی می پری توش نفس آدم یه چند لحظه ای بند میاد و تن آدم دون دون
می شه
کاش می شد امروز دم غروب رفت یه جایی شراب خورد و با یه ناشناس تانگو
رقصید
همین
|
"comments"
_________________________________________________________________________
|

عکاسی و کلا هر نوع هنر دیگه ، بیشتر
از استعداد و علاقه ، پشتکار می خواد
اولش فکر می کردم عکاسی توی هنرهای تجسمی از بقیه راحتتر و حسی تره ، یعنی
دوربین رو برمی داری و کادری که دوست داری رو می بندی و عکس رو میندازی ،
چون دوربینت هم دیجیتاله پس زحمت ظهور و چاپ و اینجور چیزا هم وجود نداره
وقتی شروع کردم به عکاسی و حتی وقت بیشتری رو هم برای دیدن عکس های خوب گذاشتم
متوجه شدم که گرفتن یه عکس خوب چقدر وقت و تجربه و امکانات و دانش عکاسی
لازم داره ، و شاید وقت گذاشتن از بقیه مهمتر باشه
فعلا که دارم یه عادت بدم رو که دیدن سریال بود کم کم ترک می کنم و جاش کتاب
می خونم اگه بتونم گیم بازی کردنم رو هم کم کنم فکر کنم بیشتر برای عکاسی
وقت بذارم
فعلا که اردیبهشته به چند دلیل ، که یکی اش اینه که بارونی میاد گاه و بی
گاه دیگریش اینکه خواب ظهر و گیم بازی کردن غروب های دیر وقتش می چسبه
|
"comments"
_________________________________________________________________________
| 
Perhaps I am a little like the
grown−ups. I have had to grow old
Saint−Exupery
The Little Prince
|
"comments"
_________________________________________________________________________
4.75
|