Khodayar - Home
webspace hosting reseller hosting|             | blog| forum| dating| free hosting| openhost| report abuse
Internet Fax To Email - Unlimited

Unlimited Faxes, No Fees, Dedicated Phone Number

Free Website Templates

,



وقتی سالینجر مرد ، گفتم یه چیزی بنویسم در مورد انزوا که یه چیزی نوشته باشم که یادم رفت یا حوصله نکردم ولی الان یادم نمی یاد کدومش بود یا اینکه حوصله ندارم تشخیص بدم
الانم که یادم افتاد یه چیزی بنویسم بخاطر این بود که یکی گفت پشمک و من یاد اون چوبا افتادم که می کنن تو یه قابلمه ای و با یه تکنولوژی که هیچ وقت درکش نکردم پشمک خلق می شه دور اون چوبه و این چقدر شبیه کهنه پیچیدن دور یه تکه چوبه برای گرفتن تار عنکبوت های خاک گرفته گوشه سقف و اینکه چیزی بنویسم قبل از اینکه این بلاگ زیادی خاک بگیره
اینکه سالینجر از جامعه بمدت چهل پنجاه سال فرار کرده بنظر من بیشتر از اینکه مثل قهرمان کتابش نشونه انزوا طلبی باشه نشونه روراست بودنشه، حداقل با خودش
جایی خوندم که این مدت بیشتر از ده تا کتاب رو تموم کرده ، امیدوارم چاپ بشن
"comments"

_________________________________________________________________________



 

جاودانگی
می رم تو یه اتاق بدون پنجره ، یه ساعت بزرگ از اونایی که دقیقه شمارشون پیوسته حرکت نمی کنه بلکه سر هر دقیقه از روی یکی از اون خط های کوچیک می پره رو بعدی آویزون می کنم به دیوار عقربه ثانیه شمار و ساعت شمار رو از جاشون در می ارم ، بعد می شینم جلوی اون و گذر تک تک دقیقه ها رو نگاه می کنم

"comments"

_________________________________________________________________________



شهریوره و دلمون خوش که شبا وقتی با پنکه و کولر همزمان می خوابیم دم دمای صبح یه خنکی ای یواشکی از گوشه ملافه می ماله بهمون و دلمون می خواد ملافه رو بیشتر بپیچیم دورمون تا گرممون کنه
الان هم یه باد خنکی داره لوردراپه های اتاق کوفتی محل کارم رو تکون می ده و باعث می شه نور خورشید که این روزا هم زاویه اش کمتر می شه هم نورش به زردی بیشتر می زنه بیفته رو مانیتور
این دلخوشی ها ست که داریم باهاش سر می کنیم تو این مملکت که هنوز مغول ها ازش بیرون نرفتن
نمی دونم چه کار باید کرد با تکراری بودن همه چیز و امثال همین نوشته ها ، فعلا یه چیزی نوشتم با یه عکس بچسبونم اینجا تا یه چیزی به ذهن کندم برسه و بنویسم
"comments"

_________________________________________________________________________



 

کاش پاییز بود الان ، یه بعد از ظهر خاکستری رو می رفتم قدم می زدم یا دراز می کشیدم و یه آهنگ دپرس گوش می دادم
کاش می شد رفت اسکی ، نمی دونم چرا اسکی رفتن مثل فرارکردن می مونه
کاش تو حیاط خونمون یه استخر بزرگ داشتیم با آب سرد و زلال از اونایی که وقتی می پری توش نفس آدم یه چند لحظه ای بند میاد و تن آدم دون دون می شه
کاش می شد امروز دم غروب رفت یه جایی شراب خورد و با یه ناشناس تانگو رقصید
همین

"comments"

_________________________________________________________________________



We were watching TV Watching TV We were watching TV Watching TV ......

In Tienanmen Square, Lost my baby there
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She was a short order pastry chef, In a Dim Sum dive on the, Yangtze tideway
She had shiny hair
She was the daughter of an engineer
Won't you shed a tear
For my yellow rose
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was a student of philosophy
Won't you grieve with me
For my yellow rose
Shed a tear
For her bloodstained clothes
She had shiny hair
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was the daughter of an engineer
.....
And I grieve for my sister.

Roger Waters , Watching TV

 

"comments"

_________________________________________________________________________



عکاسی و کلا هر نوع هنر دیگه ، بیشتر از استعداد و علاقه ، پشتکار می خواد
اولش فکر می کردم عکاسی توی هنرهای تجسمی از بقیه راحتتر و حسی تره ، یعنی دوربین رو برمی داری و کادری که دوست داری رو می بندی و عکس رو میندازی ، چون دوربینت هم دیجیتاله پس زحمت ظهور و چاپ و اینجور چیزا هم وجود نداره
وقتی شروع کردم به عکاسی و حتی وقت بیشتری رو هم برای دیدن عکس های خوب گذاشتم متوجه شدم که گرفتن یه عکس خوب چقدر وقت و تجربه و امکانات و دانش عکاسی لازم داره ، و شاید وقت گذاشتن از بقیه مهمتر باشه
فعلا که دارم یه عادت بدم رو که دیدن سریال بود کم کم ترک می کنم و جاش کتاب می خونم اگه بتونم گیم بازی کردنم رو هم کم کنم فکر کنم بیشتر برای عکاسی وقت بذارم
فعلا که اردیبهشته به چند دلیل ، که یکی اش اینه که بارونی میاد گاه و بی گاه دیگریش اینکه خواب ظهر و گیم بازی کردن غروب های دیر وقتش می چسبه

"comments"

_________________________________________________________________________



 

 

Perhaps I am a little like the grown−ups. I have had to grow old

Saint−Exupery
The Little Prince

"comments"

_________________________________________________________________________



 


آخرین روز زمستونه ، اونم از نوع سی اسفندیش
چی بگم در مورد بهار ؟ بزرگان همه گفتنه اند از فردا شاد باشید و گشنی کنید و می بنوشید و در چمن و بوستان غلت بزنید !
از شوخی گذشته برای اهل علفی مثل من فرصتی است گرانبها برای ولو شدن و کتاب خوندن و فیلم دیدن و از اینجور کارا
این دو روز رو خوش باشیم که بهار مثل پنبه الکل قبل از انژکسیون می مونه ! تا میای خنکیش رو حس کنی یه چیزی می ره تو آدم منظورم تابستون و گرماست که یه جور فاجعه انسانیه
بگذریم و خوش باشیم
ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار ....که می رسند ز پی فجایع تیر و مرداد

"comments"

_________________________________________________________________________

11.375


صفحه نخست

پست

آرشيو